محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
392
تاريخ الطبرى ( فارسي )
مدين رود و همه زندگان آنجا را بكشد كه من او را بر آنها غلبه دهم و طالوت پادشاه سوى مدين شد و هر كه را آنجا بود بكشت به جز پادشاهشان كه اسير شد و مواشى آنها را براند و خدا به شموئيل وحى كرد كه كار طالوت را ببين كه در فرمان من خلل آورد پادشاه مدين را اسير گرفت و مواشى را بياورد به او بگو كه پادشاهى از خاندانش بگيرم و تا به رستاخيز باز نيارم كه من آن كس را گرامى دارم كه مطيع من باشد و هر كه كار مرا خوار دارد وى را خوار كنم . و شموئيل پيش طالوت رفت و گفت : « چه كردى ؟ چرا پادشاه مدين را اسير گرفتى و چرا مواشى را بياوردى ؟ » گفت : « مواشى را آوردم كه قربان كنم . » شموئيل گفت : « خدا عز و جل پادشاهى از خاندان تو برگرفت و تا به روز رستاخيز باز نيارد . » آنگاه خدا عز و جل به شموئيل وحى كرد كه پيش ايشى برو كه پسرانش را به تو نشان دهد و آنكه را فرمان دهم روغن مقدس بمال كه پادشاه بنى اسرائيل شود و شموئيل سوى ايشى شد و گفت : « پسرانت را به من نشان بده . » و ايشى بزرگتر پسر خود را بخواند كه مردى تنومند و نكو به نظر مىآمد . و چون شموئيل او را بديد و شگفتى كرد و گفت : « الحمد للَّه ، ان الله بصير بالعباد . » و خدا به دو وحى كرد كه چشم تو ظاهر مىبيند ولى من به مكنون دلها واقفم مطلوب اين نيست . پيمبر گفت : « مطلوب اين نيست ، ديگرى را بيار . » و ايشى شش پسر به دو نشان داد كه دربارهء هر كدام گفت : « مطلوب اين نيست ديگرى را بيار . » و عاقبت گفت : « آيا جز اينان پسرى دارى ؟ » گفت : « آرى پسرى سرخروى دارم كه چوپان گوسفندان است » . »